تبليغاتX
یک تجربه سوختنی
روزانه نگاری
زندگی مزخرف آدمای مزخرف آدمای دورو.

فکر می کردم همه چی عوض می شه .عوض هم شد اما یه جور  دیگه .حالا که فکر می کنم می بینم رو دست خوردم اساسی.

احساساتی بودم و همین گند زد به کل زندگیم.

کاش می شد پشت ورقها رو خوند اون وقت می شد تمام بازی های دنیا رو برد می تونستی تو یه چشم به هم زدن  تو پوکر  و رامی ببری  طرف رو له کنی همونطور که من له شدم..کاش می شد آدما رو خوند ....

می دونی بعضی روزا هستن که کل زندگی آدمو به گند می کشن و متاسفانه تعدادشون هم کم نیست.می فهمیییییییییییییییی؟

آره اصلا اعتراف می کنم همش یه لجبازی کودکانه بود با کی خودم بعد این همه مدت نمی دونم .اما لعنتی به چه قیمتی تموم شد.

اما لعنت به تو تو که می دونستی و هی کش دادیش که در نهایت برگردی بهم بگی خوب حالا بعد  دو  سال مشکلت حل شد ؟

لعنت به تووووووووووو که تنها منو بازی دادی .

دیگه نمی نویسم .گور بابای زندگی و تو و همه چی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 17:21  توسط amelie  | 

این نوشته مخاطب خاص داره.خودش دیر یا زود می خوندش....

جالبه فکر می کردم خوشحال تر از این چیزی که نشون می دی می شی . نه اینکه تصنعی بخندی و بهم بگی نمی دونم.و یا اینکه برگردی بهم بگی چرا برات مهم نیست از دستت ناراحتم؟فکر می کردم من و تو نداریم اما انگار داریم فکر می کردم قد من هیجان زده می شی اما انگاری اشتباه می کردم از یه جایی به بعد دیگه باید تنها برم. تو هم می ری .

آره من می گم آدمای این سیاره متوقعند می دونی من فقط یه بچه ام نمی تونم آرزوهای همه رو برآورده کنم. نمی تونم  یانمی کشم (چه فرق داره؟) وقتی خودم یه ذهن درگیر و داغون دارم به همه فکر کنم. آره قبلا می تونستم حالا دیگه نمی تونم یادم رفته . له شدم زیر این همه  درگیر ی ذهنی. مشکلات من مال منه مشکلات بقیه هم مال منه از اول این طوری بود از اون موقعی که تو نبودی.آره من نمی تونم وقتی عصبی می شم رفتارم رو کنترل کنم . کی می تونه؟ حتی اونایی که خیلی خوددارن نمی تونم چه برسه به من.

دیدی بهت گفته بودم  انگار نمی شه از من  دلخور نشد نه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:18  توسط amelie  | 

یه چیز عجیب امروز اتفاق افتاد  عجیب و باور نکردنی . هنوز از شوکش در نیومدم.

الان فهمیدم یه مقدار از اون اتفاقاتی که منو حرص می داد تقصیر خودم بود .دلم سوخت واسش.

داشتم فکر می کردم اتفاقات مسیر زندگی آدمو به کل عوض می کنن مثل (ر) و (ا) که اگه (ر) انصراف نمی داد هر گز با هم آشنا نمی شدن و .....

منم اتفاقاتی داشتم که همه زندگیمو عوض کردن قبولی ارشد  و......

و شاید بعضی اتفاقات باید بیفتن تا عوض بشی. بزرگ بشی . بفهمی .بعضب آدما باید بیان تا انقدر فکر بکنی که از پا در بیای و بعضی آدما بیان تا  یاد بگیری بجنگی . تا یاد بگیری بخوای و واسش بجنگی.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:14  توسط amelie  | 

مستر پ محبوب ما هم که هر وقت باهاش کار داری گوشیشو ور نمی داره . همیشه سر پروژه است . انگاری واقعا من تو این سیاره زندگی نمی کنم. آدمای این کره انگار ی همشون متوقع هستن من درکشون کنم همیشه  مهربون قصه باشم . بعد وقتی به اونجای فیلم می رسه که  باید یکم آدمو درک کنن همه بر می گردن می گن تو همیشه مثل سگ پاچه می گیری . همیشه عصبانی هستی. یا اینکه انقدر بی خیال  هستی آدمو حرص می دی. حرف می زنی می گن می گن وااا این حرفا چیه نمی زنی می گن بازخودشو حبس کرد . خدایی به ... رفتم. اهه راستی فحشم که می دم یا می گن بهت نمی آد یا می گن اه چه بد دهن شدی....بریدم والا

 

بی خیال .بگذریم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:10  توسط amelie  | 

الان من چی کار کنم؟ یه بار می گی نه سمینار خوبیه میام میام . یه با ر می گی نه می دونی آخه اووو تو مرداد ه از الان که نمی دونم. می دونم در گیرم .بهت که می گم خوب من که نگفتم خودت می گی . باز می گی آره خوب آخه می خوام بیام . در گیر کارای پایان نامه....ببینم پایان نامه همون دخترکه که داره میاد؟

می دونی دهنم صاف شد ....یه دری وری می گی بعد پشیمون می شی؟ شایدم اصلا نمی فهمی ...

منم time دارم به خدا . باور کن صبرم تموم می شه بالاخره.

از دست خودم ذله شدم دیگه  چقدر پا بدم ....مسخره ی ملت شدم....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 14:0  توسط amelie  | 

حالم از خودم از تو از این بازی از این زندگی بهم می خوره . حس مست ها رو دارم تلو تلو خوران می رم جلو کجا رو نمی دونم.

 نمی خوام دیگه به کسی کمک کنم .می خوام یه عوضی باشم تا آچار فرانسه. می خوام حداقل بد  باشم و دیگرون ازم بدشو ن بیاد تا اینکه بلاهت بار فکر کنم نه آخه من که این یکی رو حتی ندیدم تو عمرم  چرا باید از من بدش بیاد و تو  تو واقعا در نوع خود چیزی هستی . بعد اون همه کار که در حقت کردم . دیگه حتی مطمئن نیستم یادت بیاد......

شایدم  این روش تو تو دوستیه . که اگه اینجوره واقعا حماقتی کردم من.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:58  توسط amelie  | 

دیگ حال نوشتن تکراری ها رو ندارم هر  چند که اینبار خیلی هم تکراری نیستن . تو فاصله ۲ -۳ هفته انقدر همه چیز وحشتناک و عوضی شده که نمی دونم تا کی دیگه می تونم دووم بیارم  کی اشک منم عین بقیه در می آد کی سنگرم می ریزه پایین . دارم ترک می  خورم. تمام چیزایی که تو این همه سال واسه خودم به عنوان مایه تفاخر ساخته بودم و یه حصار دورش کشیده بودم و هیچ کس حق عبور ازش نداشت ظرف دو روز به گند کشیده شدن .

نقش  آدم با جنبه  وcoolبازی کردن پوستمو کند  تو این دو روز . آره من ok ام  تو بگو من می خندم. چرا حالیش نمی شه منم آدم  .

آره من حرف که می زنم وسطش انگلیسی می شه  .اصلا به تو چه .تو که حتی زحمت شناختن منو به خودت ندادی . تو که از درس گفتم گفتی ااااه چقدر درس از ولگردی و خوش گذرونی گفتم گفتی نه انگاری دانشگاه خیلی خوش می گذره. از مسافرت گفتم  گفتی اووووه مگه چقدر می شه رفت مسافرت....

ببینم چه خبره ؟ اصلا می فهمی تویی که حالم رو گرفته . تو  که تمام حساب کتابام در موردش غلط  در اومد . تو که نمی تونم پیش بینیت کنم. تو که بعد از اون همه فیلم اوووه من خوشحالم که تو هم قبول شدی بر می گردی  جلو همه می گی خوب پس واسه جی اومدی جای یه نفر دیگه رو تنگ کردی.....یعنی انقدر ازم بدت می آد که حتی حاضر به تحمل ۴-۵ساعت من نیستی؟ شایدم رفتم جا رو باز کردم واسه یکی دیگه که به قول تو جاشو تنگ کردم.خر بودم خر ...

تو فکر کن که نمی پرم . ....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط amelie  | 

۴ روزه از خونه بیرون نرفتم  . حال ندارم حتی از خواب بیدار شم روز اول تا ۹.۳۰ دوم ۱۰ ....تا امروز که زور زورکی ۱۱ از تو تخت بیرون اومدم کتابا و جزوه هام رو عین کولی ها ریختم دورم یه ترجمه مقاله هم دارم. اما محض رضای خدا نگاه سگ تو روی هیچ کدوم نکردم تا ۴ با لباس خواب دور خونه می گشتم یه کم نت یه کم تلویزیون  بقیشم تو تخت خوابم بودم .حال و حوصله هیچ رو ندارم .حس آدمای سرگردونو دارم انگار یه چیز گم کردم یا جا گذاشتم اما یادم نمی آد چی....

حتی حال ندارم ۴شنبه ۵ شنبه برم سر  کلاس. وقتی زیاد  تو خونه می مونم تو خونه رسوب می کنم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:55  توسط amelie  | 

سه شنبه چهار شنبه پنجشنبه ....یه چیزی تو دلم داره می جوشه. حس خوشی داره ...حس مهم بودن واسه کسی .ته دلم لرزید... 

به جهنم که  حراست بهم گیر داد .به درک که بقیه دیدن .گور بابای یارو که برگشتم بهش گفتم به تو چه مربوط ....نمی دونستم عصبانی باشم از دستشون یا خوشحال از اینکه تو هستی متعجب از اینکه برات انقدر مهم بود که چرا ناراحتم .چرا اذیتم کردن.  احساساتم قر و قاطی شده بودن گیج بودم تو هم یه سره می گفتی خودتو ناراحت نکن ارزش نداره ....تند تند راه می رفتم تند تند حرف می زدم پامو گذاشته بودم رو گاز .آخی پدر اون ماشینو من در آوردم  .....

این اسممه می دونستی ؟شوخی می کنی می دونی .... مسخرست ولی من مدتها بود منتظر بودم این سه کلمه رو بگی . همه چیز انگار یهو رفت داخل یه حباب بقیه بیرون این حباب  موندن. توش من بودم  و تو .

عاشق اینم که خودتو لوس کنی عاشق اینم که بقیه ببینند که داری خودتو واسه من  لوس می کنی . آره من یه خود شیفته بدبخت دیوونم که دو روزه صبحها انقدر تو راه تو ماشین بلند بلند آواز می خونه و هوار می کشه وقتی می رسه دانشکده صداش گرفته.

احساساتم قاطی پاتی شده .

می خوام  هوار بکشم .

 ناخنم شکست........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:51  توسط amelie  | 

شيفتگي آن است كه شما چشمانی را دوست بداريد بي آنكه رنگ آن را به ياد آوري

این یه دونه از این send to allها بود آره می دونم از این عاشقانه های در پیتیه ولی بعد یادم افتاد هر وقت می پرسیدی چشماش روشنه مثل خودت تازه یادم می افتاد با اینکه یه ساعت خیره تو چشماش زل زده بودم بازم رنگشو یادم نمی آمد فقط خود چشمها یادم بود .حتی اون دفعه  وقتی که دیدم تو چشمش خون افتاده  یادمه انقدر نگران زل زل نگاه می کردم اما بازم رنگش ........

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:20  توسط amelie  |